تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «معبود» ثبت شده است
image.jpg

میدانی خداجان بچه که بودم ، وقتی پدرم از من میپرسید که چند تا دوستش دارم !
همه ی نعمت هایت را مثال میزدم تا ثابت کنم که دوستش دارم ...
تو صاحب این نعمت ها بودی هیچوقت از من نپرسیدی که چند تا دوستت دارم ...
نمیخواهم پر حرفی کنم نه ، فقط آمده ام بگویم که چند تا دوستت دارم ....
من ، تو را فقط یکی دوست دارم !
فقط یکی ، چون تو یکی هستی و یکی میمانی !
تو همتا نداری پس من تو را فقط یکی دوست دارم ... 


بانو اناری ۹۵-۴-۳۰ ۱۰ ۵ ۲۵۵

بانو اناری ۹۵-۴-۳۰ ۱۰ ۵ ۲۵۵


یکی رفت و یکی موند و یک از قصه هاش خوند و ، یکی رنجید ، یکی با گریه هاش خندید ، یکی بد شد ، یکی رد شد یکی پا بند مقصد شد ...

تو اما باش ... خدا اینجاست ...

زندگی زیباست ... آدم ها چه مغرور باشند چه فداکار ، چه زیبا باشند چه زشت ، چه دروغگو باشند چه راستگو ... !

آدمند ، احساس دارند ، احساس را میفهمند و احساس میخواهند ...

خدا را نمیتوان دید اما اگر چشم هایت را ببندی ، نام خدا را صدای بزنی طوری که تمام سلول های بدنت همه با هم خدا را بخواهند ... !

آن گاه است که میگویی خدا هست ...

خدا هست و فقط لازم است صبر کنی تا جوابت را بدهد ...

خدا فقط یک تلفن دارد ! باید جواب 7 میلیارد آدم را بدهد ...

به راستی که چه صبری دارد که تا تلفن قبلی قطع نشده باید جواب بعدی را بدهد !

نگو خدا نیست ، هست ، تو حواست نیست ...

نگو خدا نمیشنود ، میشنود اما بهترین را برایت میخواهد ...

و نگو خدا مهربان نیست ، هست ، خداوند آنقدر مهربان است که گاه حواسش پی شیطان میرود ...



بانو اناری ۹۵-۴-۲۳ ۶ ۵ ۳۲۱

بانو اناری ۹۵-۴-۲۳ ۶ ۵ ۳۲۱


image.jpg

خدایا میدانی، گاهی دلم از تو، معبودم میگیرد...

چه کنم خب؟ گاهی به دیدنت، شنیدت و حتی بودنت شک میکنم! 

معبودم، مرا ببخش...

که گاهی میان دو راهی میمانم بر بودن و نبودنت...

من میدانم که میشنوی، اما نمیدانم چرا گاهی شیطان گولم میزند! 

من میدانم که هستی، میبینی و میشنوی، اما خب...

مرا ببخش که عجولم بر دعاهایم...

باشد باشد، من منتظر میمانم...

مردمان یادم داده اند بر غم هایت صابر باش اما تو یادم داده ای بر غم هایت شاکر باش...

"اللهم لک الحمد حمدالشاکرین لک علی مُصابهم"


بانو اناری ۹۵-۴-۱۸ ۶ ۴ ۲۲۰

بانو اناری ۹۵-۴-۱۸ ۶ ۴ ۲۲۰


hayaho.jpg

خدایا؛

در هــیاهـوى زندگى دریــافتم چه دویـدن هایى که فقـط پـاهایم را از مــن گرفت ...

در حـالى که گویـى ایـستاده بودم ...

چه غصه هـایی که فقط سپیـدى موهـایم را حاصل شد ...

در حالـیکه غـصه ى کودکــانه اى بیش نبود ...

دریـافتم من باید تلاش کنم و قـدم بردارم ...

ولـى در ادامه ...

اگـر تو بخواهــى میشود ... و اگـر نه، نمیشود...

به همـین سادگى و زیـبایى ... 



بانو اناری ۹۵-۴-۱۴ ۱۱ ۵ ۲۱۶

بانو اناری ۹۵-۴-۱۴ ۱۱ ۵ ۲۱۶


image.jpg

خلوت لحظه هایم را با یاد تو پر می کنم...

تویی که گره از بغض های حنجره ام می گشایی...

و در دشتهای وسیع معرفت جاری ام می کنی...                                      

ای که هستی ام را با روشن ترین ثانیه ها رقم می زنی...

و پنجره های آگاهی را بر چشمهای شب گرفته ام باز می کنی...

ای خوب زوال ناپذیر، بیشتر نگاهم کن...

آمده ام تا قبولم کنی...

چون من به گشودن درهای رحمتت امید دارم ...



بانو اناری ۹۵-۴-۰۹ ۹ ۸ ۳۴۱

بانو اناری ۹۵-۴-۰۹ ۹ ۸ ۳۴۱


image.jpg

این نمکدان خدا جنس عجیبی دارد...
هر چه میشکنم باز نمکها دارد...


بانو اناری ۹۵-۳-۳۱ ۷ ۹ ۴۳۷

بانو اناری ۹۵-۳-۳۱ ۷ ۹ ۴۳۷


image.jpg

برای صدقه دادن توی جیب هایمان به دنبال کمترین مبلغ میگردیم ...

و از خداوند بالاترین درجه ی نعمتها را میخواهیم ...
چه ناچیز میبخشیم ...
و چه بزرگ تمنا میکنیم ...



بانو اناری ۹۵-۳-۲۹ ۹ ۵ ۲۳۷

بانو اناری ۹۵-۳-۲۹ ۹ ۵ ۲۳۷


پرودگارا...

بار دگر ماه رحمت خود را نازل کردی بر بنده ات، بر بنده حقیرت! 

رمضان آمد و تمام مخلوقات را به ضیافت عشق وعشق بازی معبود دعوت کرد...

باز تشنگی،باز گرسنگی، باز حرص و ولع، باز انتظار، باز اذان، باز سحر، باز...

و هر سال که می گذرد، بسیار تشته تر، گرسنه تر، حریص تر و منتظرتر از سال قبل. 

بسیار تشنه ام اما نه تشنه آب که بنوشم؛ بلکه تشنه آب زلال شناخت لایتناهی وجود توام که در سراسر وجودم جاری گردد و روحم را جلا بخشد.

بسیار گرسنه ام، اما نه آنکه غذای دنیوی را انباشته کنم در وجودم؛ بلکه می خواهم سیر گردم با عبادت به درگاه تو و عنایت ابدی تو.

اذان و سحر را می خواهم برای قربت به تو...

پس نظر کن به من ای یکتای جهان...

و ببخش من را...

من عذرخواه تمام گذشته‏ ها و غفلت خویشم! 

گذشته ‏هایی که مغرور و متکی به رحمت تو، دست در دست ابلیس می‏گذاشتم و از تو دور می‏شدم...

گذشته ‏های عصیان و سرپیچی که همه از غفلت و نسیان من بال و پر می‏گرفت...

و مرا در پیشگاه لطف تو، گستاخ ‏تر می‏کرد...

در این ماه عزیز، این سرآغاز دوباره تقدیر، تو را سوگند به بلندایِ روزه گرفتن های بچگی، دست ‏های توبه ‏کارم را مستجاب کن و بار دیگر، در مغفرتی مقدر، یاورم باش تا خود را از سر گیرم...

آمین...


بانو اناری ۹۵-۳-۱۸ ۱۲ ۷ ۵۶۶

بانو اناری ۹۵-۳-۱۸ ۱۲ ۷ ۵۶۶


سر تا پایم را که نگاه میکنم ، میبینم اندازه یک مشت خاک هستم.
خاکی که ممکن بود خاک یک گلدان شمعدانی پشت یک پنجره باشد یا سنگریزه های دریایی بیکران ...
خاکی که ممکن بود همیشه به همین اسم بماند ... خاک ...
اما خداوند اجازه ام داد ...
اجازه ام داد به نفس کشیدن ، راه رفتن ، زندگی کردن و عشق ورزیدن ...
خداوند این خاک حقیر را در دستانش گرفت و عشق ، زندگی و ایمان را در آن دمید ...
پس بدانم که چرا شیطان حسودی میکند ...
نکند روزی برسد که این خاک سر از ناکجا آباد در بیاورد ! 
نکند روزی برسد که به بودن معبود شک کند ...
اگر زبانم لال آن روز رسید ، مطمئن باشم روزی هم میرسد که طلب برگشتن پیش معبود را میکنم ! 
خدایا اگر آن روز رسید ، نگاهم نکن ! بدان خجالت کشیدم از اینکه نتوانستم خاک باشم ، چه برسد به آدم !



بانو اناری ۹۵-۳-۱۵ ۸ ۱۱ ۵۹۰

بانو اناری ۹۵-۳-۱۵ ۸ ۱۱ ۵۹۰