سلام آقا جون!

اومدم هیئت، به بهانه ی شما چند دقیقه بوی خدا بگیره وجودم. وجودم که سراسر بوی گناه و پشیمونی گرفته؛ آره آقا! پشیمونی. پشیمون نبودم که اینجا نبودم نوکرتم. خیلی وقته منتظر بودم محرم شه، تو رو واسطه کنم پیش خدا، بلکه قبول کنه این بنده ی سیاه رو و گناهکارش رو! من که پیش خدا اعتباری نداره حرفام؛ تا دلت بخواد توبه کردم و شیکستمش؛ عهد بستم و نامردی کردم؛ قول دادم و آلزایمر گرفتم که فلانی، تو مگه به خدا قول نداده بودی دیگه این گناه رو نکنی؟؟ به همین زودی یادت رفت بی انصاف؟

میدونی آقاجون؟ اومدم واسطه شی واسه بنده شدنم. واسه خوب شدنم. واسه معطر شدنم به بوی خودت! واسه اینکه یادم بمونه اینبار ضامنِ توبه م امام حسینِ! یادم بیاد این شبای هیئت و سینه زنی و روضه و اشکامو، زمانی که خواستم گناه کنم! یادم بیاد این چشم ها واسه تو و بچه هات و یارانت اشک ریخته، وقتی خواستم نگاهِ بد و گناه آلود کنم؛ شرمنده شم از اشک هایی که با این چشم ها ریخته میشه تو این شب ها، وقتی خواستم باهاشون گناه کنم! یادم بیاد این یا حسین و یا زینب و یا عباس هایی که تو این شبا میگم، وقتی خواستم حرف نامربوط و گناهی از دهنم بیرون بیاد؛ وقتی خواستم دروغ بگم یا غیبت کنم یادم بیاد ذکرِ لبام رو تو این شب ها!

آقا جون! میشه ضامنم شی از این سیاهی و گناه در بیام؟

میدونم خیلی گناه کارم. میدونم خیلی بدم؛ ولی خب چیکار کنم؟ دلم به خوشه که تو رو دارم. تو هم که تو مرام و معرفتت نیست کسی رو نا امید برگردونی از خونه ت!

پس مثل همیشه بیا و دستمو بگیر و در بیارم از این سیاهی.

تو خودت نورِ خدایی تو این زمینِ تاریک؛فانوسم شو که بدجوری راه گم کردم!

نوشته شده توسط: بنده خدا