tobe


خداوندا! دیگر رویی برایم نمانده.

خجالت میکشم صدایت کنم.

حکایت من و تو، مثل آن مشتریِ پر رو و بی انصافی است که بعد از چند بار پس آوردن جنس خریده شده اش، دیگر پاهایش کشش رفتن به سمت مغازه را ندارد. دیگر خجالت میکشد جنسش را پس بدهد.

رویم سیاه است در پیشگاهِ نورانی تو. 

صد بار توبه کردم و هربار، با پر رویی و وقاحت تمام، توبه شکستم؛ ولی هر بار مهربان تر از بار قبل، آغوش گرمت را برایم گشودی و نوازشم کردی، که مبادا نا امید شوم از بخششت.

مبادا فراموش کنم تو خدایی و بزرگ.

به بزرگی اسمِ اعظمت قسم، هربار بعد گناه، شرمنده ی بزرگی ‌و بخششت میشوم و قلبم تیر میکشد، که چقدر من حقیر و پستم که هر بار از مهربانی و گذشت تو، سوءاستفاده میکنم و عهدم را میشکنم.

شرمنده میشوم وقتی میبینم هر بار بعد گناه، لبخند زنان، آغوش پر مهرت را به رویم باز میکنی، تا بسان کودکی بازیگوش و خراب کار، خجالت زده به آغوشت بازگردم.


در این شهر بزرگ، دریاب مرا که آواره ی کوچه پس کوچه های گناه نشوم.

در این ماه عسل، فارغ از تشنگی و گرسنگی های مادی، شیرینی حضورت را هوس کرده ام.


دریاب مرا که آواره ام...

پیدایم کن در این برزخ...

ناکامم مگذار...