تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


سر تا پایم را که نگاه میکنم ، میبینم اندازه یک مشت خاک هستم.
خاکی که ممکن بود خاک یک گلدان شمعدانی پشت یک پنجره باشد یا سنگریزه های دریایی بیکران ...
خاکی که ممکن بود همیشه به همین اسم بماند ... خاک ...
اما خداوند اجازه ام داد ...
اجازه ام داد به نفس کشیدن ، راه رفتن ، زندگی کردن و عشق ورزیدن ...
خداوند این خاک حقیر را در دستانش گرفت و عشق ، زندگی و ایمان را در آن دمید ...
پس بدانم که چرا شیطان حسودی میکند ...
نکند روزی برسد که این خاک سر از ناکجا آباد در بیاورد ! 
نکند روزی برسد که به بودن معبود شک کند ...
اگر زبانم لال آن روز رسید ، مطمئن باشم روزی هم میرسد که طلب برگشتن پیش معبود را میکنم ! 
خدایا اگر آن روز رسید ، نگاهم نکن ! بدان خجالت کشیدم از اینکه نتوانستم خاک باشم ، چه برسد به آدم !



نظرات (۸)

  • bahar ...
    شنبه ۱۵ خرداد ۹۵ , ۱۶:۰۷
    اه چقدقشنگ تاحالااازین زوایه نگاه نکرده بودم
    • author avatar
      بانو اناری
      ۱۵ خرداد ۹۵، ۱۶:۳۳
      حالا که نگاه کردی امیدورام دیدت عوض شه :)
  • حسین مداحی
    شنبه ۱۵ خرداد ۹۵ , ۱۶:۱۲
    خیلی زیبا نوشتید. خدا رو شکر که انسان هستیم و عشق رو میدونیم.
  • الهام
    شنبه ۱۵ خرداد ۹۵ , ۱۷:۴۰
    یه عالمه احساس خیلی قشنگ :-)
  • Tamana .....
    شنبه ۱۵ خرداد ۹۵ , ۱۸:۱۵
    هرچی داریم از خودش داریم:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">