سر تا پایم را که نگاه میکنم ، میبینم اندازه یک مشت خاک هستم.
خاکی که ممکن بود خاک یک گلدان شمعدانی پشت یک پنجره باشد یا سنگریزه های دریایی بیکران ...
خاکی که ممکن بود همیشه به همین اسم بماند ... خاک ...
اما خداوند اجازه ام داد ...
اجازه ام داد به نفس کشیدن ، راه رفتن ، زندگی کردن و عشق ورزیدن ...
خداوند این خاک حقیر را در دستانش گرفت و عشق ، زندگی و ایمان را در آن دمید ...
پس بدانم که چرا شیطان حسودی میکند ...
نکند روزی برسد که این خاک سر از ناکجا آباد در بیاورد ! 
نکند روزی برسد که به بودن معبود شک کند ...
اگر زبانم لال آن روز رسید ، مطمئن باشم روزی هم میرسد که طلب برگشتن پیش معبود را میکنم ! 
خدایا اگر آن روز رسید ، نگاهم نکن ! بدان خجالت کشیدم از اینکه نتوانستم خاک باشم ، چه برسد به آدم !