همراه اول و آخر

عاشقانه هایی برای خدا

۱۶ مطلب با موضوع «عاشقانه :: از خودمان» ثبت شده است

فانوسم شو

سلام آقا جون!

اومدم هیئت، به بهانه ی شما چند دقیقه بوی خدا بگیره وجودم. وجودم که سراسر بوی گناه و پشیمونی گرفته؛ آره آقا! پشیمونی. پشیمون نبودم که اینجا نبودم نوکرتم. خیلی وقته منتظر بودم محرم شه، تو رو واسطه کنم پیش خدا، بلکه قبول کنه این بنده ی سیاه رو و گناهکارش رو! من که پیش خدا اعتباری نداره حرفام؛ تا دلت بخواد توبه کردم و شیکستمش؛ عهد بستم و نامردی کردم؛ قول دادم و آلزایمر گرفتم که فلانی، تو مگه به خدا قول نداده بودی دیگه این گناه رو نکنی؟؟ به همین زودی یادت رفت بی انصاف؟

میدونی آقاجون؟ اومدم واسطه شی واسه بنده شدنم. واسه خوب شدنم. واسه معطر شدنم به بوی خودت! واسه اینکه یادم بمونه اینبار ضامنِ توبه م امام حسینِ! یادم بیاد این شبای هیئت و سینه زنی و روضه و اشکامو، زمانی که خواستم گناه کنم! یادم بیاد این چشم ها واسه تو و بچه هات و یارانت اشک ریخته، وقتی خواستم نگاهِ بد و گناه آلود کنم؛ شرمنده شم از اشک هایی که با این چشم ها ریخته میشه تو این شب ها، وقتی خواستم باهاشون گناه کنم! یادم بیاد این یا حسین و یا زینب و یا عباس هایی که تو این شبا میگم، وقتی خواستم حرف نامربوط و گناهی از دهنم بیرون بیاد؛ وقتی خواستم دروغ بگم یا غیبت کنم یادم بیاد ذکرِ لبام رو تو این شب ها!

آقا جون! میشه ضامنم شی از این سیاهی و گناه در بیام؟

میدونم خیلی گناه کارم. میدونم خیلی بدم؛ ولی خب چیکار کنم؟ دلم به خوشه که تو رو دارم. تو هم که تو مرام و معرفتت نیست کسی رو نا امید برگردونی از خونه ت!

پس مثل همیشه بیا و دستمو بگیر و در بیارم از این سیاهی.

تو خودت نورِ خدایی تو این زمینِ تاریک؛فانوسم شو که بدجوری راه گم کردم!

نوشته شده توسط: بنده خدا
۱۸ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۳ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مجنون شب های حرم

آنجا که حق پیروز است...


جمعیت شهری 500 هزار نفری، در یک روز از سال به حدود 27 میلیون نفر می‌رسد.

مردم از اقصی نقاط دنیا در روزی به نام اربعین به این شهر، یعنی کربلا سفر می‌کنند. نکته جالب این‌جاست که اکثر افراد، مسافت زیادی از این مسیر را با پای پیاده طی می‌کنند. نکته جالب‌تر این‌که میزبانان این مردم، از جان و دل مایه می‌گذارند برای پذیرایی از میهمانان‌شان. کافی‌ست برای چند دقیقه پای صحبت‌های کسی که این سفر را تجربه کرده بنشینید، آن وقت متوجه عرایضم خواهید شد.

این‌که این روز، چه مناسبتی دارد را همه‌مان خوب می‌دانیم، این‌که قضیه از چه قرار است را هم همه‌مان خوب می‌دانیم. اما خب یادآوری‌اش خالی از لطف نیست.

قرن‌ها پیش، در شهر کربلا، خلیفه ناحقی به نام یزید، دستور به شهادت رساندن امام سوم شیعیان، امام حسین(ع) را صادر می‌کند. به گمان خودش با خفت و خاری امام را می‌کُشد و حکومت خودش را مستحکم‌تر می‌کند.

حالا چندین قرن از آن وقایع گذشته است. در این بین، جز نامی از یزید باقی نمانده است. حالا که فقط در روز اربعین بیش از 25 میلیون نفر به زیارت امام حسین (ع) می‌روند، کسی حتی نمی‌داند که قبر یزید کجاست!

حالا که در هر کوی و برزن صدای روضه اباعبدالله(ع) به گوش می‌رسد هیچکس نمی‌داند که یزید چگونه مرد.

تک تک مردم صحنه‌های عاشورا را جوری بلد هستند که گویی در آن روز، شاهد این واقعه بوده‌اند. ولی خب برای نحوه مرگ یزید گمانه زنی می‌کنند! حالا این‌که احتمال کدام نوع مرگ بیشتر است را خدا می‌داند.

این مردم، چه مسیحی، چه زرتشتی، چه شیعه و یا حتی سنی، محرم که می‌شود، سیاه پوش می‌شوند و یک دست! ولی خوب که دقت می‌کنیم، می‌بینیم هیچ‌کس نیست که به عزای یزید بنشیند و سوگواری کند و به یادش اشک بریزد.

حالا این شهر 7 میلیارد و 46 میلیون نفری، حسین(ع) را می‌شناسد و نه یزید را. و خوب می‌داند که چه کسی پیروز است.

--------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: به دو نفر نویسنده ی فعال برای این وبلاگ نیازمندیم. کسانی که تمایل دارن اعلام کنن. با تشکر

۱۵ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مجنون شب های حرم

با این دو دست کوچکم

جز لبخند.jpg


با این دو دست کوچکم
دست میبرم پیش خدا

با دل پاک و روشنم
دعا کنم، دعا، دعا

آهای خدا، خدا، خدا
بشنو دعاهای مرا

دعا برای مادرم
دعا به شادی بابا

به خانه ها صفا بده
به جان ما وفا بده

پروین دولت آبادی

بیاید با همدیگه یک تصمیم بگیریم.
هر وقت دیدیم یک بچه کوچولو داره گریه میکنه یا کلا ناراحته، به جای اینکه گوشی مونو در بیاریم و به بازی کردن «پو» دعوتش کنیم، براش داستان تعریف کنیم و یا شعر بخونیم و بگیم که حفظش کنن. آخرش هم بهش یک چیز کوچولو جایزه بدیم.
بیاید از بچگی فرهنگ دعا کردن رو به بچه هامون یاد بدیم. اینجوری شاید دنیای بهتری داشته باشیم.
۰۱ مهر ۹۵ ، ۱۱:۲۴ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مجنون شب های حرم

خدایا به خدا همتا نداری !

image.jpg

میدانی خداجان بچه که بودم ، وقتی پدرم از من میپرسید که چند تا دوستش دارم !
همه ی نعمت هایت را مثال میزدم تا ثابت کنم که دوستش دارم ...
تو صاحب این نعمت ها بودی هیچوقت از من نپرسیدی که چند تا دوستت دارم ...
نمیخواهم پر حرفی کنم نه ، فقط آمده ام بگویم که چند تا دوستت دارم ....
من ، تو را فقط یکی دوست دارم !
فقط یکی ، چون تو یکی هستی و یکی میمانی !
تو همتا نداری پس من تو را فقط یکی دوست دارم ... 

۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۶:۰۰ ۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
نــاریــن عـآبی :)

تو اما باش ! خدا اینجاست

یکی رفت و یکی موند و یک از قصه هاش خوند و ، یکی رنجید ، یکی با گریه هاش خندید ، یکی بد شد ، یکی رد شد یکی پا بند مقصد شد ...

تو اما باش ... خدا اینجاست ...

زندگی زیباست ... آدم ها چه مغرور باشند چه فداکار ، چه زیبا باشند چه زشت ، چه دروغگو باشند چه راستگو ... !

آدمند ، احساس دارند ، احساس را میفهمند و احساس میخواهند ...

خدا را نمیتوان دید اما اگر چشم هایت را ببندی ، نام خدا را صدای بزنی طوری که تمام سلول های بدنت همه با هم خدا را بخواهند ... !

آن گاه است که میگویی خدا هست ...

خدا هست و فقط لازم است صبر کنی تا جوابت را بدهد ...

خدا فقط یک تلفن دارد ! باید جواب 7 میلیارد آدم را بدهد ...

به راستی که چه صبری دارد که تا تلفن قبلی قطع نشده باید جواب بعدی را بدهد !

نگو خدا نیست ، هست ، تو حواست نیست ...

نگو خدا نمیشنود ، میشنود اما بهترین را برایت میخواهد ...

و نگو خدا مهربان نیست ، هست ، خداوند آنقدر مهربان است که گاه حواسش پی شیطان میرود ...


۲۳ تیر ۹۵ ، ۲۰:۲۷ ۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
نــاریــن عـآبی :)

یادم داده اند بر غم هایت صابر باش...

image.jpg

خدایا میدانی، گاهی دلم از تو، معبودم میگیرد...

چه کنم خب؟ گاهی به دیدنت، شنیدت و حتی بودنت شک میکنم! 

معبودم، مرا ببخش...

که گاهی میان دو راهی میمانم بر بودن و نبودنت...

من میدانم که میشنوی، اما نمیدانم چرا گاهی شیطان گولم میزند! 

من میدانم که هستی، میبینی و میشنوی، اما خب...

مرا ببخش که عجولم بر دعاهایم...

باشد باشد، من منتظر میمانم...

مردمان یادم داده اند بر غم هایت صابر باش اما تو یادم داده ای بر غم هایت شاکر باش...

"اللهم لک الحمد حمدالشاکرین لک علی مُصابهم"

۱۸ تیر ۹۵ ، ۱۵:۰۰ ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
نــاریــن عـآبی :)

خدایا ! خانه ای ؟ آمدم مهمانت شوم !

image.jpg

خلوت لحظه هایم را با یاد تو پر می کنم...

تویی که گره از بغض های حنجره ام می گشایی...

و در دشتهای وسیع معرفت جاری ام می کنی...                                      

ای که هستی ام را با روشن ترین ثانیه ها رقم می زنی...

و پنجره های آگاهی را بر چشمهای شب گرفته ام باز می کنی...

ای خوب زوال ناپذیر، بیشتر نگاهم کن...

آمده ام تا قبولم کنی...

چون من به گشودن درهای رحمتت امید دارم ...


۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
نــاریــن عـآبی :)

نمکدان خدا!

image.jpg

این نمکدان خدا جنس عجیبی دارد...
هر چه میشکنم باز نمکها دارد...

۳۱ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۲۰ ۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
نــاریــن عـآبی :)

چقدر خوبه که هستی

omidam.jpg


داشتم با خودم،تو خلوتم فکر میکردم،چقدر خوبه که هستی.

آخه اگه نبودی و نباشی،من امیدم به کی باشه؟

به دست و دهنِ مردم؟که بخوان با اون دستای کوچیکشون چیزی بهم بدن؟یا بخوان دستمو بگیرن و بلندم کنن؟


یا بخوان با اون دهن های بزرگشون منو تأیید کنن و ازم خوب بگن؟


نه!نمیتونم.نمیشه اصلأ!

 آخه میدونی چیه؟

اکثر بنده هات شبیه خودت نیستن خدا جون!

میدونی چرا؟

اونا اگه دستمو میگیرن واسه اینه که یه روزی،یه جایی واسشون جبران کنم.یه جایی دستشونو بگیرم.

اگه منو با دهن و زبانِ توش،تأیید میکنن و ازم خوب میگن،واسه اینه که یه جوری کارشون بهم گیره یا قراره گیر بشه.


ولی تو اینجوری نیستی خدا جون!

تو خیلی بزرگتر از بزرگ هایی هستی که ما تو ذهن محدود و کوچیکمون میتونیم تصورشو داشته باشیم.


وقتایی بوده که خوردم زمین و توانی تو پاهام نداشتم که روشون واستم.هرچقدر هم اطرافمو نگاه کردم کسیو ندیدم؛نا امید بودم.داغون بودم.از همه چیز و همه کس،زده شده بودم،ولی...

ولی یه حس...

یه آرامش...

یه قدرت....

یه حالِ غریبی از درون بهم میگفت:« بلند شو عزیز من!

چرا نشستی؟

چرا داری غصه میخوری؟

دستتو بذار رو زانو هات و بلند شو.

من تکیه گاهت میشم،وقتی که هیچ تکیه گاهی نداری.

من هواتو دارم،وقتی کسی حواسش بهت نیست.

فقط خودتو بسپر به من؛دیگه لازم نیست چشم و امیدت به دست و دهن های بنده های بدم باشه.»


خیلی خوبه که دارمت؛خیلی بهتره که داری هوامو.

دستاتو و صداتو و بزرگیت شاید با چشم سر دیده نشن،ولی اونقدر عمیق تو زندگیم حس شدن که بهت ایمان دارم.

به بزرگیِ دستات،که بوی خساست نمیدن.اگه یه کار کوچیک واست میکنم،صد برابرشو تو زندگیم بهم میدی.

این انصاف نیست! تو خیلی بی عدالتی!

خوبی هامو چند برابر،بدی هامو به اندازه خودش حساب میکنی.

دیدی خیلی خوبی؟


حرف آخر:

عاشقتم،که این قدر عاشقمی و شرمنده،که قدرتو نمیدونم.


راستی!خیلی خوبه که هستی!همیشه باش و هوامو داشته باش.



۳۰ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۶ ۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
محمدرضا مهدیزاده

پروردگارا ؛ تمنای وجودم را دریاب ...

image.jpg

برای صدقه دادن توی جیب هایمان به دنبال کمترین مبلغ میگردیم ...

و از خداوند بالاترین درجه ی نعمتها را میخواهیم ...
چه ناچیز میبخشیم ...
و چه بزرگ تمنا میکنیم ...


۲۹ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۲ ۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
نــاریــن عـآبی :)