همراه اول و آخر

عاشقانه هایی برای خدا

۲ مطلب با موضوع «داستان مینیمال» ثبت شده است

زندگی سخت است؛ اما زیبا هم هست

zendegi.jpg


ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩکی ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ.
ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ: ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ...
ﺁنطﺮﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ...
ﺟﻮﺍنی ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﻳﺎی ﻗﺎﺗﻞ...

ﭘﻴﺮﻣﺮﺩی ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪی ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﻳﺎی ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ.
ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ.
ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ:  ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ!

بر آنچه گذشت، آنچه شکست، آنچه نشد...
حسرت نخور؛ زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد!


منبع: پستچی

۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۱:۰۸ ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مجنون شب های حرم

غیرت یعنی این

12345.jpg


یک پسر بچه کار خیلی بدی انجام داد.

مادرش به سمتش دوید تا اون رو تنبیه کنه. پسربچه هم خیلی سریع فرار کرد.

مادر هم دنبالش کرد تا اینکه دم در حیاط پسر بچه ایستاد. مادر پسرش رو تنبیه کرد و برگشت توی خونه.

وقتی پسر با چشمای پر اشکش اومد توی خونه به مادرش گفت: فکر نکن نمیتونستم فرار کنم ها! تو چادر سرت نبود.

۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۹:۱۵ ۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
مجنون شب های حرم